Violet_life

درباره بلاگ
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۳:۲۳

۲۳ آذر

یه هفته شد که نرفتم...

purple
۲۲ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۳

سوتی دادم 😓

امروز یه سوتی دادم 😓 

داشتم با دوستم در مورد یه کلاسی حرف میزدیم...دوستم هم بلند بلند هعی میگفت آقای ایکس فلان گفت و اینا... من که روم به در بود دیدم آقای ایکس میاد به دوستم گفتم  یواش تر حرف بزن آقای ایکس میاد، دوستم هم درست همون لحظه در ضایع ترین حالت برگشت به سمت در 😓😶 

آخه دوست من چرا انقدر تابلو بازی در میاری!

خب دیدی آقای ایکسه زود برگرد این طرف دیگه! لازمه بهش زل بزنی که  بیشتر معلوم بشه درباره اون حرف میزدیم!😑

الان آقای ایکس پیش خودش چی فکر می کنه؟! اه... 

.

.

.

الان فکر میکنم اگه اون موقع بجا رویا این دوستم بود کلا آبروم و به فنا داده بود!

پ.ن: این روزا رمان شب سراب و می خونم، کند میرم جلو، نه اینکه جذبم نمی کنه،اتفاقا جذبم میکنه خیلی هم دوس دارم زود ببینم آخرش چی میشه ولی  وقت کم میارم...

۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۵:۳۲

عاشق گربه شدم :)

چند وقت پیش عکس گربه گذاشته بودم تو اینستاگرام، عکس قشنگی بود هم از لحاظ کادر و هم از لحاظ رنگ بندی، خلاصه که خودم خیلی خیلی دوسش داشتم و دارم :)

حیف که نمیتونم اینجا بذارم... :(

از اون موقع به بعد پیج هایی که گربه دارن (پیج‌های معروف گربه) فالوم میکنند منم بخاطر اینکه آنفالوم نکنند فالوشون میکنم :| 

حتی بعضی از پیج ها اجازه گرفتن که عکسمو کپی کنند :)  اولین بار بود که کسی ازم اجازه میخواست تا عکسمو کپی کنه... (اولین انگیزه برا ادامه عکاسی...)

الان هر موقع اینستام و باز میکنم عکس و کلیپ گربه میاد، لامصب ها اونقدر نااااااازن که من عاشقشون شدم کم مونده برم گربه های باغمون و بیارم خونه نگهشون دارم، یعنی تا این حد :)))

(اگه از موی گربه نمیترسیدم صد در صد میاوردم.)

یه اعترا ف هم بکنم؟!

میکنم :)

من نمیتونم گربه رو دستم بگیرم چون از موهاش میترسم بخاطر همین هر موقع بخوام گربه رو دستم بگیرم دستکش میپوشم :|

ولی الان شاید با دیدن عکس و کلیپهای اینستا بتونم...

.

این عکس همه اون چیزایی که خیلی دوس دارم و نشون میده...

اولین چیز ماه و ستاره است که عاشقشونم... اگه بذارنم همینجوری شب تا صبح میشینم و فقط به آسمون نگاه میکنم... (که حتما یه روزی انجام میدم...)

دومین چیز رنگ بنفشه :)

سومی هم گربه است که تازه به لیستم اضافه شده :)

کاش واقعا تو این عکس بودم ...

۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۷:۴۰

۱۹ آذر

باز پشیمانی...

.

.

.

:(

۱۸ آذر ۹۷ ، ۰۹:۱۷

از برای روشن‌تر شدن خودم...

از پنجشنبه صبح نرفتم و نخواهمم رفت.

میدونید از چی تعجب میکنم ؟! از اینکه خیلی راحت با این موضوع کنار اومدم. اصلا باورم نمیشه که این منم؟! نه به اون یه هفته اول که کار هر لحظم گریه بود نه به حال الانم :) شاید کار اون خیلی بد بود که اینطوری راحت تونستم فراموشش کنم.

باورم نمیشه که من همچین آدمی و دوس داشتم!!! ولی اون موقع ها خوب بود یا شاید هم خودشو به خوبی زده بود...

الان نه بهش حس تنفر دارم نه حس دوست داشتن... ولی به اسمش چرا! حس دارم... وقتی اسمشو میبینم احساس میکنم سال هاست که میشناسمش ولی وقتی که نوشته های اون اسمو میخونم میبینم اشتباه فکر میکردم، نمیشناسمش انگار برام غریبه است...

فقط نمیدونم چرا میرم؟! حس کنجکاویه ؟ یا چی؟!

ولی الان فکر میکنم میتونم به خودم غلبه کنم و نرم.

کاش بشه کامل فراموشش کنم...

واقعا راست میگن عشق چشمای آدم و کور میکنه! عشق چشمای ادم رو بعضی حقایق میبنده... (عشق؟! واقعا اون چیزی که بین من و اون بود! عشق بود؟! اگه عشق بود چطور تونستیم راحت هم دیگرو فراموش کنیم؟!!‌)

شاید اگه اون موقع من باعث جدایی نمیشدم الان هم با هم بودیم ...

 درسته اذیت شدیم ولی به نظرم ارزش داشت، حداقل برای من که خیلی ارزش داشت....

خدایاشکرت :)

پ.ن: وبلاگ و یکم پاکسازی کردم...

پ.ن: کاش واقعا اینجا نیادچون اگه بیاد باید برم....

۱۷ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۴

درهم نوشت، هفده آذر

تو یه حس و حال خاصی ام... خنثام... ولی از درون یه چیزی میگه اتفاقهای خوبی در راهه خوشحال باش... 

امروز چند تا اتفاق برام افتاد که فهمیدم خدا هنوز فراموشم نکرده... خدا جونم مرسی :)

پنجشنبه تو آزمایشگاه مدار استاد جعبه ای که توش مدار و میذاریم و دیده و میگه جعبتون چقدر عجیب غریبه، شبیه جعبه جواهراته 😅 طفلکی استاد حق هم داشت واقعا شبیه جعبه جواهرات بود! (داخل جعبه فلزی (جعبه سوهان بود) و نمد چسبونده بودم خودشم رنگ بنفش 💜 بخاطر همین جذاب شده بود🙃😅 یعنی فقط بخاطر رنگ بنفش ❤💜❤) 

پنجشنبه با فاطمه حرف زدم... 

احساس میکنم یه پسری تو دانشگاه محل خونمون و پیدا کرده ... ولی واقعا کاش اینطور نباشه... اصلا حوصلشو ندارم...

رمان بامداد خمار و پنجشنبه شب ساعت سه اینا تموم کردم میخوام شب سراب و هم تموم کنم بعد نظرمو در مورد دوتاش  بنویسم.

پنجشنبه نصف شبی که داشتم رمان میخوندم، تو یه جای حساسش گریه میکردم که داداشم اومد تو اتاقم و گفت برا چی گریه میکنی گفتم برا محبوبه(شخصیت اصلی رمان ) گفت دیوونه شدی نصف شب؟!😓😶

تازه از دانشگاه رسیدم.

میدونم بد نوشتم :( معذرت 😶

۱۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۳۱

هدفونم کجایی؟😢

فکر کن از صبح تا شب دانشگاه باشی بعد با خودت هدفون نبری!!!!

من هدفونمو میخوام😭😶

شیطونه میگه به مامان بگو با اسنپ بفرسته😂😂

هعی خدا تا شب بدون هدفون چیکار کنم؟!

.

.

.

#آزمایشگاه_مدار 

۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۷

همایش ازدواج

امروز امتحان نرفتم یعنی خواب موندم 😓😂😂

فکر میکنم خدا میدونست میرم صفر میگیرم بخاطر همون گفت بگیر بخواب 🙃😬

عصر هم رفتم دانشگاه دختر خالم، تو دانشگاهشون همایش داشتند! موضوع همایش هم ازدواج بود!

یه سوال از عصر تا الان ذهنمو درگیر کرده! تو همایش استاد گفت که اگه طرف مقابلتون جنبه نداره از روابط گذشته عاشقانتون بهش چیزی نگین!

چرا باید نگفت؟! حقش نیست بدونه؟!

من که حالا حالا ها قصد ازدواج ندارم ولی اگه یه روزی داشته باشم، نمیدونم دوس دارم طرف مقابلم از روابط گذشتش بگه یا نه؟! اگه بگه تو تصمیمم تاثیر می ذاره یا نه؟! یا اصلا من میتونم بهش از روابطم بگم ؟! 

شما چی؟! دوس دارین طرف مقابلتون بگه؟!

۱۲ آذر ۹۷ ، ۲۱:۰۸

قاطی پاتی های دوازده آذر

اقا من هعی میام مطلب بذارم بعد نصفه ولش میکنم!!!

از وسطش به بعد نوشتنم نمیاد :))

بخاطر همین تصمیم گرفتم همه اون چیزی که از فکرم میگذره و میخوام بنویسم بیام قاطی پاتی بنویسم...

- خب اول اینکه امروز تقریبا کل روزو تنها بودم حتی الان...

امروز روز بیهوده ای بود برام یعنی خودم بیهوده کردمش و بسیار ناراحتم که امروزمو مفت از دست  دادم :(

امروز***

- خب بعدش امروز استادم خیلی بهم حرص داد!

 من نمیدونم چطور اون پولی که میگیره از گلوش پایین میره؟!!! 

دوهفتست که کلاس تشکیل نداده! حالا بعد دوهفته اومده میگه هفته بعد همین ساعت باید آزمایشگاه پایگاه داده بذارم بنابراین امروز جلسه آخره!!!!! به همین راحتی!

پایگاه داده رو هم، همه برنداشتن فقط دو سه نفر برداشتن! یعنی حق من و بقیه به غیر از دو سه نفر ضایع میشه!

آخه واقعا چطور میتونه؟!...

هنوز از اون بدتر میگه که من  دو هفته نیومدم بخاطر همین از عادت در اومدم! بنابراین کلاس و زود تموم میکنیم! کلاس دو ساعته رو تو چهل دیقه تموم کرد!

هنوز باز از اون بدتر! درس نداده بعد از ما پروژه های اجق وجق میخواد!!

ولی از همه بدتر، این بود که هیچکس اعتراض نکرد!!! هیچکس نگفت پس اون دو جلسه ای که کلاس شکیل نشده چی میشه؟! حتی قیافه هاشونم تغییر نکرد!!!!! همه خیلی عادی رفتار کردن! نمیدونم فیلم سه بیگانه رو دیدین یا نه؟! ولی اگه دیده باشین  درست مثل همون صحنه ای که تو هواپیما خلبان گفت تهران و رد شدیم بخاطر همین مجبوریم رشت بشینیم! و مسافرا  هم خیلی خیلی عادی رفتار کردن انگار که چیزی نشده! ما هم امروز  درست مثل همون مسافرا بودیم!

درسته منم هیچی نگفتم ولی من بخاطر کم رو بودنم :((((

هر چی میکشم از خجالتی بودنمه!!!

هوف... خلاصه اینکه امروز استاد خیلی خیلی حرص داد....

- ترم پیش یکی از ترم بالایی ها (خانوم) شماره خونمون و برا خواستگاری خواسته بود منم نداده بودم حالا باز یه هفتست که میبینمش احساس میکنم رفتارامو زیر نظر داره! احساس معذب بودن میکنم :)

- بعد اینکه فردا امتحان ریاضیات مهندسی دارم که هیچی هیچی نخوندم :)))) طول ترم هم نخوندم! فقط تو کلاس  یکم درس و فهمیدم! الان هم اصلاااااااا حس درس خوندن ندارم و میخوام گیم بازی کنم :))))

- از اون طرف هم بچه ها هعی پی ام میدن تا کجا خوندی؟! الان فکر میکنن که کتابو تموم کردم! ولی خبر ندارن که لای کتابو هم باز نکردم:))) بگم هم نخوندم باور نمیکنن پس جوابشونو نمیدم:)))

- باز رفتم :((((( هعی...

#یا ـ‌ برگرد ـ یا ـ آن ـ دل ـ را ـ برگردان...

#یا ـ بنشین ـ یا ـ این ـ آتش ـ را ـ بنشان...

.

.

.

خب دیگه به قول یه نفر تامام :)))  (تامام=تمام)

 پ.ن: بچه ها اگه اشکال نگارشی یا نوشتاری تو نوشته هام دیدین لطفا بگین ممنون میشم :) خودم که احساس میکنم جمله بندی هام ایراد داره! ولی نمیدونم کجاهاش!!!!

.

.

.

مرسی که تا آخر خوندین :)

۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۱:۵۵

۱۲ آذر

چند وقت بود احساس میکردم داداشم میخواد یه چیزی بهم بگه ولی نمیگفت ... یعنی میومد که بگه ولی بعد منصرف میشد حرفشو عوض میکرد...

آخر، دیشب گفت... هنوز بازم تو شوکم! 

دیشب تا ساعت دو و نیم باهم حرف زدیم...

براش ناراحتم... ناراحتم که نمیتونم براش کاری کنم... درکش میکنم... شرایط سختیه :)

دیروز احساس کردم که از حرف زدن با من اروم شد ولی صبح فکر کنم پشیمون شده بود! نمیدونم برا  چی؟! شاید فکر میکنه دیدگاهم نسبت بهش عوض میشه ولی عوض نمیشه...

.

.

.

پ.ن۱: خوشحالم با اینکه خواهر کوچیکم و هشت سال باهم فاصله سنی داریم، ولی باز بهم اعتماد کرده  و حرفاشو بهم زد:)))

پ.ن۲:باز به این نتیجه رسیدم که نمیشه آدمارو کامل شناخت، حتی نزدیکترین کس به آدمو....

پ ن۳: اگه آزمایشگاه نداشتم نمیرفتم دانشگاه اصلا حوصلشو ندارم :(