Violet_life

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

تموم شد...

بعد دو هفته باز اومد، خیلی عوض شده...

با کسی دیگه انگار حرف میزنه...

طفلکی فاطی الان میفهمم  من که اون موقع ها با اون حرف میزدم و نگاه میکرد چی میکشید! الان درکش میکنم یه ساعت اونجا بودم ولی هیچ پیامی نداد داشت با دنیز حرف میزد...

خیلی دلم شکست درسته منم اذیتش کردم ولی این مدلی نه! 

ازش انتظار نداشتم...

هوف...

همه ی خیال ها و رویاها پر...

ولی خوب شد نرفتم اگه میرفتم، نمیدیدم، شاید  بازم تو رویاها و خیالم بود...

ولیییی دلم بدجور شکست گریمو به زور نگه داشتم...

ساعت چهار از اونجا بیرون اومدم نماز شب خوندم بعد داشتم دعای توسل میخوندم که تلفن خونه زنگ زد، خاله جون بود میگفت هر چقدر آجون تکون میده بیدار نمیشه اما نفس میکشه...

زود رفتیم اونجا آوژانس اومد قندش افتاده بود آمپول زدن حالش کم کم بهتر شد...خداروشکر... ولی خیلی ترسیدیم...

الان حالم خیلی بده... دلم پره... دوس دارم با یکی حرف بزنم اما نمیتونم به هیچکس حرفامو بگم مخصوصا اینو...

خدایا خودت کمکم کن...

خدایا خودت راه درست نشون بده...

کمکم کن زود فراموش کنم...

دعام کنید...خیلی...

دعام کنید خدا اراده بده هیچ وقت نرم اونجا...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۷ ، ۰۸:۱۶
purple

چرا انقدر گرونیه!

آدم چند تا چیز کوچیک از سوپر مارکت میخره میشه صد تومن اونم فقط لوازم ضروری!

اجاره ها دو برابر شده !

چرا حقوق هارو افزایش ندادند؟!

قراره چطوری زندگی کنیم؟!

بیچاره اونهایی که میخوان ازدواج کنند!

بیچاره فقیر ها!!!

خدا به داد هممون برسه...

#دلم_پره...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۷
purple

سلام بچه ها کسی هست که  سی پلاس پلاس بلد باشه؟

خواهشا اگه بلدین بگین به مشکل برخوردم.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۰۸:۳۵
purple

یادتونه گفتم از رانندگی میترسم؟! 

الان دیگه تقریبا ترسم تموم شده و دارم رانندگی میکنم ولی حالا هم مشکل پارک دارم! باید یه نفر باهام بیاد تا تو پارک کردن کمکم کنمه! مثلا امروز صبح ساعت هشت کلاس داشتم قرار بود با داداشم بریم دانشگاه و تو پارک کردن بهم کمک کنه بعد داداشم جلوی دانشگاه من سوار سرویسش بشه و بره!ولی دیر رسیدیم! همین که دانشگاه رسیدیم داداشم پیاده شد تا سوار سرویسش بشه! خب منم داشتم تنهایی پارک میکردم که دیدم داداشم داره شیشه ماشینو میزنه،  و میگه که ماشین  اینجا جا نمیشه!!!!    :)

هیچی دیگه خلاصه نمیدونم کی این مشکلم حل بشه! ولی باز خداروشکر تونستم...

پ.ن: امروز اولین جلسه سیستم عامل بود.

ببخشید بد نوشتم :)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۳۷
purple

پنجشنبه دو تا آزمایشگاه داشتم...

کاش آزمایشگاه مدار الکتریکی برنمیداشتم، استادش خیلی غیر منطقی بود اصلا ازش خوشم نیومد...

هفته پیش از چهارشنبه تا یکشنبه مرثیه داشتیم.

سال پیش همین موقع ها...خداروشکر شکر که رفت ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۳:۰۳
purple

یجوری ام! نمیدونم...

میخوام بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم؟!دلم این لحظه گریه میخواد نمیدونم برا چی ولی شاید بدونم برا چی...

زندگیم خیلی کسل کننده شده...

به قول داداشم باید سیب پشت در بذاریم  تا بری و  کاری و انجام بدی...(مثل حسن کچل)

باید کاری بکنم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۲۳:۳۷
purple

همین حرف بابا که دخترم هر کجا بری بهت اجازه میدم و بهت اعتماد دارم یعنی همه چیز... 

ارزشمندترین حرفی که تو این بیست سال زندگیم شنیدم  شاید این حرف باشه...

خدایا شکرت... 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۰:۲۳
purple

دخترخالم میکروبیولوژی قبول شد...

ولی شهر دیگه...

هم براش ناراحتم هم خوشحال ... خوشحال بخاطر اینکه تو رشته مورد علاقش قبول شد... ناراحت بخاطر اینکه از هم دور میشیم.... درسته خیلی زیاد همو نمیبینیم ولی بازم یجورایی بهترین و نزدیکترین دوستمه که هر وقت دلم بخواد میتونم ببینمش...

از طرفی هم براش نگرانم... خیلی بچه است یعنی خیلی بچگونه فکر میکنه...میترسم براش اونجا اتفاقی بیفته....

هنوز قطعی تصمیم نگرفته منتظر فردا نتایج دانشگاه ازاد بیاد بعد تصمیم بگیره...

اما اگه بره شهر دیگه مجبورم یه چیزایی و به خاله جون بگم...

کاش نره...

- الان خاله جون اینا میان خونه ما

-امروز رفتم دانشگاه تا معصومه رو ببینم... (امروز از اون روزایی بود که احساس میکردم همه با مهربونی و لبخند نگام میکردن (یعنی بیرون، اتوبوس و مترو و دانشگاه اینا).... چرا بعضی روزا اینطور میشه؟کاش همیشه بشه... آدم انرژی میگیره)

-دیروز خاله ا... اومدن خونمون...

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۷ ، ۱۸:۴۹
purple

مامان اینا صبح رفتن باغ هنوز هم برنگشتن، من هم موندم پیش آجون (بابابزرگم) تا تنها نباشه...

امسال فکر کنم اولین تعطیلاتی بود که همش یعنی اکثرا خونه بودیم اونم بخاطر آجون...(پدربزرگم بعد مرگ مادربزرگم چند ماه، چند ماه میره خونه دختراش ایندفعه هم اومده خونه ما...)هر تعطیلات همش دلم میخواست خونه باشم ولی امسال که تقریبا خونه بودم کلی حوصلم سر رفت... مخصوصا الان...خیلی دلم میخواست الان باغ بودم...(ستاره های باغ...)

الان مامان زنگ زد گفت که فردا میاد...

امروز اولین بار کیک رو گاز پختم...

دیروز آخرین جلسه کلاس رقص بود...

پ.ن: از این به بعد نظرات و میبندم چون نه حوصله نه وقت جواب دادن دارم...

بعد هم هرکسی بخاطر نظر دادن یا دنبال کردن دنبالم میکنه، قطع دنبال کنه ... چون واقعا وقت ندارم... شاید بیام پستاتون و بخونم ولی وقت(یا شایدم حوصله) نظر دادن ندارم... ببخشید :)

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۲۳:۰۷
purple

من میخوام باز بنویسم.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ شهریور ۹۷ ، ۰۹:۵۰
purple