Violet_life

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

دومین پست

دوشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۰۸ ق.ظ

باید بنویسم...

 خب از اول صبح شروع میکنم ساعت هشت اینا مامانبزرگم از خواب بیدارم کرد،  ازم پرسید دستشویی کجاست؟ منم نشون دادم، هر از گاهی اینطوری میشه... امون از پیری... کاش ولی من تو پیری اینطور نشم... بعدش باز خوابیدم بدجور خسته بودم چون شبش چهارونیم اینا خوابیده بودم  باز مامان بیدارم کرد گفت داروهای مامانبزرگتو بده منم دادم بعدش باز خوابیدم   ایندفعه باز بابا بیدارم کرد کلا امروز همه منو بیدار میکردن... بابا گفت باید مامانبزرگو ببریم بیمارستان... طفلکی مامانبزرگم هفته پیش بیمارستان بود ... بابا که اینو گفت کلا خواب از سرم پرید... بردیم بیمارستان که اونجا دکترا گفتن باید بستری بشه...الان عمه ام پیش مامانبزرگم مونده...

(*)

بعدش منو مامان اومدیم خونه 


ایوایی خدا چقدر نوشتن سخته... فکر کنم نیم ساعت طول کشید تا این سه سطر و بنویسم... 




موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۰۷
purple

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">