Violet_life

درهم نوشت، هفده آذر

تو یه حس و حال خاصی ام... خنثام... ولی از درون یه چیزی میگه اتفاقهای خوبی در راهه خوشحال باش... 

امروز چند تا اتفاق برام افتاد که فهمیدم خدا هنوز فراموشم نکرده... خدا جونم مرسی :)

پنجشنبه تو آزمایشگاه مدار استاد جعبه ای که توش مدار و میذاریم و دیده و میگه جعبتون چقدر عجیب غریبه، شبیه جعبه جواهراته 😅 طفلکی استاد حق هم داشت واقعا شبیه جعبه جواهرات بود! (داخل جعبه فلزی (جعبه سوهان بود) و نمد چسبونده بودم خودشم رنگ بنفش 💜 بخاطر همین جذاب شده بود🙃😅 یعنی فقط بخاطر رنگ بنفش ❤💜❤) 

پنجشنبه با فاطمه حرف زدم... 

احساس میکنم یه پسری تو دانشگاه محل خونمون و پیدا کرده ... ولی واقعا کاش اینطور نباشه... اصلا حوصلشو ندارم...

رمان بامداد خمار و پنجشنبه شب ساعت سه اینا تموم کردم میخوام شب سراب و هم تموم کنم بعد نظرمو در مورد دوتاش  بنویسم.

پنجشنبه نصف شبی که داشتم رمان میخوندم، تو یه جای حساسش گریه میکردم که داداشم اومد تو اتاقم و گفت برا چی گریه میکنی گفتم برا محبوبه(شخصیت اصلی رمان ) گفت دیوونه شدی نصف شب؟!😓😶

تازه از دانشگاه رسیدم.

میدونم بد نوشتم :( معذرت 😶

فاطمه م_
۱۷ آذر ۹۷ , ۲۰:۵۰
اینقد بدم میاد وقتی دارم کتاب می‌خونم و تو حال خودم گریه می‌کنم یکی بیاد تو :)))

پاسخ :

دست رو دلم نذار خواهر !!!!!
وارونا Varuna
۱۸ آذر ۹۷ , ۱۳:۳۴
منم شده برای شخصیت کتابی که میخونم گریه کنم چرا همه این گریه رو بد میدونن؟ به نظرم اونا هنوز کتاب خون واقعی نیستن :) 

پاسخ :

سلام :)
اوهوم، آره بعضی ها بد میدونن، درک نمیکنند به قول شما کتاب خون واقعی نیستن، ولی داداش من بیشتر برا اینکه اونوقت شب گریه میکردم تعجب کرده بود :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan