Violet_life

چشام پر پر میشن....

امروز رفتیم مهمونی (خ...) از خونشون خیلی خوشم اومد قدیمی بود بیشتر شبیه خونه مامانبزرگا بود جون میداد برا عکاسی...

بعد اون منو بابا رسوند دانشگاه، نیم ساعت تا کلاسم وقت داشتم، رفتم کتابخونه و یه سر به ... زدم

[هوف...خستم :( ]

(یه پسر هم بهم گیر داد خداروشکر حراست اونجا بود وگرنه...)

خیلی خستم دیشب چهار و نیم اینا خوابم برد صبح هم زود بیدار شدم، چشام پر پر میشه...

بابا که پرپر شدن چشام و میدید میخواست بگه برو عینکت و بزن  ولی بعد سکوت کرد انگار یادش افتاد که عینکی نیستم :)))

پ.ن:

#امشب_بازهم_ماه_بامنه...

خدایا خودت کمک کن...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan