Violet_life

درباره بلاگ
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
۱۰ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۱

بیستمین پست

مامان از بیمارستان زنگ زد، گفت مامانبزرگ باز قاطی کرده و میگه منو ببیرین خونه...میگه براچی من اینجام...هر از گاهی اینطور میشه...

بابا هم الان مجبور شد بره بیمارستان...


پ.ن: یاد یه چیزی افتادم، یه  بار مامنبزرگم خونه ما بود، من ساعت دو شب اینا داشتم رمان میخوندم اونم ترسناااااک جن اینا داشت (کتاب و کامل نخوندم بخاطر ترسم...) خلاصه یهو صدای مامانبزرگمو از پذیرایی شندیم که انگار داره با یکی حرف میزنه... رفتم پیشش پرسیدم چیزی میخوای مامانجون؟ گفت نه، فقط سه تا خانوم هی به من میگن بیا بریم از اینجا... هیچی دیگه خلاصه من اونشب خیلی ترسیدم...


میدونم خیلی بد نوشتم...

بازم فکر میکنم صدای کیبرد زیاده....


این نوشته برا ساعت دو و نیم هستش.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۰
purple

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">